ازدرد دلهای یک گربه ی وحشی
(از خانواده ی گربه سانان)
"توجه داشته باشید، که این نوشته بالای درختی در آفریقای جنوبی کشف و سپس ضبط شد.
شایان ذکر است، ترجمه ی این متن توسط یک گربه ی وحشیِ کاملاً سر سپرده انجام شده است. "
امیدوارم این بیانیه به دست اهلش برسد.
راستش از اولش وحشی نبودیم. اصلاً آن زمان ها اهلی ی وجود نداشت که ما را از آنها تمییز دهند و به مان انگ وحشی بودن بچسبانند.
به قول امروزی ها لیبل وحشی چسباندن به ما از روزی شروع شد که یک عده از حیوان ها کیسه شان را از ما جدا کردند و رفتند زیر بیدق آدم ها. این حیوان های خودفروش و خودباخته با مسامحه گری و سازشکاری آبروی هر چی حیوان بود، را بردند. جمع شدند و گله ای رفتند سراغ آدم ها. سرشان را انداختند پایین و گفتند:
" امر امر شماست. یه علوفه ی بخور و نمیر یا استخوان های دور ریز و آتاشغالاتون رو هم که به ما بدین، ما دم نمی زنیم. فقط ما رو برده وار حفظ کنین. هر کاری هم بخواهید براتون انجام می دیم. از باربری گرفته تا شخم زدن. حتی شیر بچه هاتون رو هم می دیم. بالاتر از اون بیائید گوشت تنمون رو تیکه تیکه کنید و بخورید. نه! راضی نمی شید؟ آقا جون بیائید مغزمون رو بخورید. می خواهید چشمامون رو هم از کاسه در بیارید و بخورید. اصلاً پوست مون رو قلفتی بکنید."
و این همه حقارت و بدبختی و ذلالت در برابر چی؟ در برابر ما و امثال ما. مایی که فقط اسممان وحشی در رفته است. چرا؟ چون گوشت خواریم. فقط همین.
حالا ما یه حماقتی کردیم، دو تا نعره زدیم و به قول رفقا ضعیف ترسونی کردیم. یکی نیست بگوید:
"بابا آبتون نبود، علف تون نبود که پوشودین رفتین سراغ دشمن!"
آها! از همه بدتر همین گربه های خانگی یا آن سگ های بدبخت. کشیک کشیدن، شب زنده داری، دویدن و تعقیب و گریز و بدبختیِ شکار کردن که با ما بود. از همه بدتر گرفتن جان آن بدبخت ها(منظور حیوان های محترم مورد شکار است) که روح ما را عمیقاً می آزارد و در موارد زیادی باعث افسردگی ذاتی بین ما باالخص جنس نر می شود، که به عهده ی ما بود. نهایتش دو تا تیکه از گوشت لذیذ شکار می خوردیم و بقیه اش که می ماند برای شما. خوب کدام احمقی گوشت تازه، آن هم از نوع آهو و غزال را وِل می کند، می رود استخوان سق می زند. آره استخوان! این یکی را دقیقاً با شما بدبخت هایی هستم که حال و روزتان از همه بدتر است. اِ..اِ.. همین دیگه حقتان است شُدید ضرب المثل آدم هایی که معلوم نیست چه مرگشان است. هر وقت بی خودی به هم می پرند راحت، با نادیده گرفتن حق شما می گویند:
"چرا عین سگ پاچه می گیری؟"
آدم های گرامی،اگر راست می گویید، بیایید یکی از این سگ های تا حدی محترم را روانکاوی کنید. آن وقت می فهمید که ریشه این عمل عصبی کجاست. بله، این بدبخت ها را شستشوی مغزی دادید و نمی دانم با هیپنوتیزم یا چه کوفتی کاری کردید که شدند ربات فرمانبر شما. هی چوب پرت می کنید و به سگ ها می گویید بروند بیاورند. راستش تا آن جا که ما آنها را می شناسیم اهل حماقت و کار بیهوده نبودند. حالا چی به سرشان آوردید خدا می داند. از این بدتر آن همه غذای باالقوه را می ریزید جلوشان، قِر قِر راه می روند. بعد چی؟ این بدبخت های سرسپرده خودشان که جرات خوردنشان را ندارند هیچ، ما هم اگرچپ نگاهشان کنیم می خواهند چشم مان را از کاسه در بیاورند. (منظور دقیقاً گله گوسفند و سگ گله است!)
حالا کلاهتان را قاضی کنید ببینید چرا پاچه می گیرند؟؟؟
از همه بیشترآبروی ما را همان شمایی بردید که اسمتان شبیه اسم ماست. ای گربه های بدبخت. تو خیابان ها ول می چرخید و می روید سراغ سطل های آشغال.آقا صد رحمت به شما. آن احمق هایی را بگو که شدند عروسکِ بچه های پولدار و می روند تو فستیوال های زیبایی با تور وربان، اَدا و اطوار در می آورند تا گربه ی سال شوند.
ای هر چی خاک دایناسورِ بخورد تو فرق سرتان، که نتوانستید رو پای خودتان بایستید. آن دایناسورهای غیور تا آخرین نفس ایستادند و مقاومت کردند. حتی به قیمت انقراض شان هم حاضر نشدند سر خم کنند. آن وقت شما... .
آقا مشکل داشتید مثل آدم می آمدید به خودمان می گفتید. می گفتید، نمی خواهیم ما را بخورید. خوب ما هم مثل آدم می گفتیم چی؟ نمی توانیم.
می خواهم بدانم حالا که رفتید شُدید جزء اموال آدم ها، آنها شما را نمی خورند. نه جان هر چی حیوان است بگویید ببینم حالا دیگر شما را نمی خورند؟ اگر ما فرصت می دادیم، فرار کنید و تو یک شهرآورد واقعی شکارتان می کردیم، آنها که فرصت فرار هم بهتان نمی دهند. من که می دانم شما از اولش این طوری نبودید. یک چیزهایی حالیتان بود. به مرور این جور مغزتان را شستشو دادند. نمی دانم وعده وعید چی چی بود که بی حرف و کلام می گویند بمیرید، می گویید چشم. می گویند بخورید، می گویید چشم. می گویند نخورید، می گویید چشم. می گویند بمیرید، می گویید چشم.
اصلن این مرغ و خروس های بدبخت از همه بدترند. من قشنگ یادم هست که چه طور پرواز می کردند و اوج می گرفتند. سر اینها هم همان بلایی آمد که سر سگها. فکر می کنید برای چی هی نوکشان را می کوبند تو خاک!؟ بال پرواز را که از آنها گرفتند، هیچ. راست راست تو چشمشان نگاه می کنند و بچه هاشان را برمی دارند، باهاش کیک تولد برای بچه های خودشان درست می کنند، صداشان هم در نمی آید. یا این خروس ها را بگو... ای بابا! یکی نیست بگوید پس غیرتتان کجا رفته. نمی دانم چی به سرشان آوردند که تیک عصبی پیدا کردند و مدام نوک می زنند به خاک.
یا این گورخرهای محترم. تا حالا شده فکر کنید از کی، از کجا و چطور، تن و بدنشان خط خطی شده؟ درسته نباید اسرار و تاکتیک های دفاعی را فاش کنم. ولی شما که غریبه نیستید. حقیقت این است، به شعورشان بر می خورد که هی آدم ها بگویند:"یارو قد خر هم نمی فهمه." یا چه می دانم:" خر پیش فلانی پورفوسوره." خوب اینجوری شد که بعضی خرها تغییر قیافه دادند، اسمشان را عوض کردند و در غالب یک استتار کامل به جنگل پناه آوردند.
البته از این دست تغییر هویت ها زیاد داریم. مثلاً گاوها که با تغییر قیافه و هویت شدند، بوفالو. تا دیگر آدم های محترم نگویند:"چرا عین گاو سرت رو انداختی پایین و اومدی تو." وغیره وغیره و غیره... .
تازگی ها خبرهای وحشتناکی از طریق حیوان نیوز به مان رسیده که البته درسته کمی سکرت است ولی برایتان می گویم:
شنیدم عقاب ها، آره درسته عقاب ها هم دارند می روند زیر بیدق آدم ها . شدند خانگی! البته نه به این راحتی ها. آن بی نواها را شکنجه هایی می کنند که دل هر چی کبابه براشون آدمه. چشم های بدبخت ها را می بندند و می اندازندشان تو یک قفس.
فکر کنید مثلاً یک روز این پسر عموی ما را، آقا شیرِ را می گویم، بیندازند تو قفس. آن وقت عدالت چه می شود؟ شیر و قفس؟ سلطان و زندان؟ خدائیش هیچ جوری جور در می آید؟
البته تو زندان وحش ها این کارها را می کنند. چی بگویم چشم های عقابیِ عقاب ها را می بندند تا واقعیت ها را نبینند. خوب درسته دیگر، هر کسی واقعیت ها را نبیند می شود اهلی آنها. منم که منم اگر یک روز نتوانم واقعیت ها را ببینم هر چی هر کی بگوید باور می کنم.
راستی از پسر عمویم می گفتم. این آقا شیرِ فلک زده که کاش به جای اینکه از اصل بیفتد از اسب می افتاد و ضربه مغزی می شد، یک بار خبطی کرد، (حالا بماند چه خبطی) البته در اصل موضوع توفیری هم نمی کند. آقا جان شاه و گدا را که با یک چوب نمی رانند! الان هفت سالِ آزگارِ که تو حبس است. آن هم با اعمال شاقه. هر روز یک مشت بچه ی آدمیزاد راه می افتند می آیند برای این سلطان جنگل شکلک درمی آورند و جلوش پفک پرت می کنند. تا این جاش قابل اغماض است. از آن طرف آدم ها به ش حکم کردند اگر نعره بزند یا کاری کند که آدم ها بترسند مجبورش می کنند سه بار از رو داستان خرگوش دانا و شیر کودن بنویسد. آخر من می خواهم بدانم کجای دنیا همچین شکنجه های روحی، با قوانین یونسکو مونسکو هماهنگ است که تو باغ وحش، نه ببخشید تو زندان وحش اجرا می شود.
اصلاً میمون ها را بگو، که آدم ها مجبورشان می کنند ادا و اطوارهای مسخره ی آن ها را تقلید کنند. بعد وقتی یکی از آدم ها ادای یکی دیگر را در می آورد، در می آیند به ش می گویند:"چرا عین میمون اَدا در می آری؟"
آخر هیچ فکر کردید چه ضربه ی روحیِ شدیدی به این میمون ها می زنید. هیچ به ذهنتان خطور کرده که این حرکات عصبی میمون ها و پریدنشان از این درخت به آن درخت، به خطر انداختن جانشان و این همه جیغ و فریاد، دلیلش همین ضرب المثل ناحق آدم هاست.
بگذریم که مجال اندک است و سخن بسیار. در واقع حرف نگفته زیاد است. ولی آهویی که دیشب شکار کردم، همچین لاغر ماغر بود. رو پوستش زیاد نمی شود درد دل کرد. بقیه اش باشد برای شکار بعدی.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:32 توسط فرزانه مصیبی
|

سازهي نو
در را كه باز كردم محسن از حمام سرك كشيد و داد زد׃
"چه عجب! بالاخره تشريف آورديد."
كيفم را پرت كردم رو كاناپه. تلويزيون را روشن كردم. برنامه به خانه برميگرديم، غذاي آماده شدهاي را نشان ميداد و طرز تهيهاش را شفاهي ميگفت. محسن دوباره داد زد:
"ببين اگه جوشه، دمش كن."
كنترل را آوردم بالا و گفتم:
"خوب بابا."
خيلي دقت كردم. ولي نفهميدم چه غذايي بود و چه جوري پخته ميشد. شبكهي 2 راهنماي كنكور بود. شبكه 4 طبيعت را نشان ميداد، برنامهاي به نام راز آفرينش.محسن داد زد:
"حولهي منو بده."
گفتم:"خودت بردار. فكركن من نيستم."
آرام ادامه دادم:
"اونوقت چه غلطي ميكردي؟"
صداش نزديك بود كه گفت:
"يه غلطي ميكردم ديگه."
جيغزدم:"اه، نپاش ديگه. خيسم كردي."
نشست كنارم و گفت:
"عافيت باشه."
كلاه حوله را كشيد رو سرش، شروع كرد به خشك كردن موهاش و گفت:
"ببين اگه دم كشيده، يه چاي بيار واسه شوهر تميزت."
گفتم:"حموم تعجب نكرد شما رو ديد؟"
زد زير خنده وگفت:
"نه اتفاقاً سراغ شما رو ميگرفت."
كنترل را از دستم كشيد و گفت:
"روشنفكر شدي! چيه؟ شبكههاي ديگه سريال نداشت؟! اي داد، ماهواره چرا خاموشه؟"
صداي گوشيم درآمد. پريدم. محسن گفت:
"دوباره شروع شد. مگر اينكه اين شادي رو نبينم. اين دختر كارو زندگي نداره؟"
نوشته بود،رسيدي؟ راحت رفتي عزيز. جواب دادم، اوهوم.
گوشيم را سايلنت كردم.گذاشتم تو كيفم، كيفم را گذاشتم تو كمد. چاي دم كردم ولباس عوض كردم. چاي كه آوردم محسن هنوز حوله تنش بود. پاهاي پرموش را دراز كرده بود رو كاناپه. موهاش را ريخته بود رو پيشاني و چشمهاش و كتاب ميخواند.
گفتم:"بزن بالا موهاترو، تو رو خدا. عين دخترها ميكني خودت رو."
سرش را تكان داد و از زير موهاش چشمك زد و گفت:
"دست به كار شام نميشي؟"
گفتم:"بذار خستهگيم در بياد، چشم. راستيها، چي ميشه يه شبم تو شام درستكني؟ صبح تا شب تو خونهاي كه."
گفت:"تو خونهام، ولي بيكار كه نيستم. اين همه مقاله و ترجمه و كوفت و زهرمار رو عمهي جنابعالي مينويسه؟ كه هرروز ببري تو اداره پزش رو به همكارات بدي؟"
گفتم:"پز؟!"
خوب البته، گذشته بود آن روزهايي كه پز اين چرت و پرتها را ميدادم. آقاي صادقي ميگفت، البته خوب هم ميگفت. ميگفت:
"آدم بايد پز تواناييهاي خودش رو بده، نه ديگرانرو."
اوايلي كه آمدهبود ادارهِ ما اين را گفت. انقدر از دستش عصباني شدم كه تا يك ماه جواب سلامش را هم نميدادم. تا اينكه روز زن براي همهي خانمهاي اداره، كه البته پنجنفر بيشتر نبوديم گل خريده بود و اول صبح گذاشته بود رو ميزهامان. از يك هفتهي قبلش به انواع مختلف ياد محسن ميآوردم كه فلان روز، روز زن است. دست آخر هم يك مقاله در مورد "زن در جوامع در حال توسعه" كه تو زوزنامه چاپ كردهبود، داد دستم وگفت:
"تقديم به نازنينم، مهرانه."
اين نازنينم از آن كلمهها بود كه عصبانيم ميكرد. بين اينهمه كلمات محبتآميز گشته بود، با اسم دخترعموش ابراز محبت ميكرد.
بله از وقتي كه آقاي صادقي براي من دو شاخه رزسرخ گذاشتهبود و براي بقيه يك شاخه، تنفرم بهش كم شد.كم كه نه، محوشد.
احساس خوبي پيدا كرده بودم. احساسي كه آرامم ميكرد. انگار رو ابرها بودم. يا نه، نبودم ديگر هيچ جا نبودم. سبك بودم. دقيقاً مثل وقتي كه اوايل آشنايي با محسن، او را تو دانشگاه ميديدم.
آقاي صادقي جلو همه توضيح داد كه يك شاخه براي تبريك روز زن است و شاخهي ديگر براي عذرخواهي.
همه ميدانستند كه بدجوري زدهبود تو ذوق من. و حالا خوشحال بودم كه پيش همه عذرخواهي كرد. گفت كه منظوري نداشته. وجملهي كليشهاي، هميشه پشت سر يك مرد موفق يك زن موفق هست، را هم گفت.
در آن لحظه از اينكه من باعث موفقيت محسن شدهباشم، حالم بههم خورد. كدام موفقيت؟ اينكه صبح تا شب بنشيند پاي ميزش و چرتوپرت بنويسد. زنگ بزند به اين و آن نظريه ردوبدل كند. يا اينكه پنجشنبهها شرش را كم كند و چند ساعتي برود جلسهاي كه انقدر به او بگويند "استاد-استاد" كه يك هفته شارژ شود. يا آن تلفنها كه ميگويد، كاري است و سوال مي پرسند و هزار جور بهانهي ديگر.
نميدانم از اين همه چرا فقط همان احساس سبكي تو ذهنم ماند. آخر وقت كه آمد جلو در و گفت:
"ميروم سمت آزادي. اگر به مسيرتون ميخوره برسونمتون."
تشكركردم و راه افتادم. ولي چيزي تو وجودم مرا ميكشيد سمت ماشينش. فكر ميكنم روحم ماند و جسمم رفت. آن لحظه به هيچ چيز فكر نكردم. ولي شب كه چشمهام را بستم تا بخوابم، تصوير دو شاخه رز سرخ را ديدم كه احساس بدي بهم داد. دست محسن را گرفتم بهش لبخند زدم، ولي خواب بود. اين احساسي بود كه تا چند وقت بعد هم داشتم.
روزي كه آقاي صادقي وقت نهار آمد اتاق ما، من كتلت داشتم. خانم مينويي قرمهسبزي و بقيه هم غذاهاي ديگري داشتند. آقاي صادقي موبايلش را برد جلو صورت خانم مينويي و گفت:
"ببين چه جالبه."
خانم مينويي جيغ زد:
"اه... ببرش اونور."
وبا دست موبايل را پس زد و ادامه داد:
"حالم به هم خورد. اينها چيه، سر غذا؟"
ما پرسيديم چيبود، چيبود؟
آقاي صادقي گوشي را گرفت جلوي صورت من. صحنهي چندش آوري بود. تمساحي كه زني را ميخورد. من خنديدم و گفتم:
"واي! چه اشتهايي؟"
آقاي صادقي كتلتي گذاشت تو دهانش و گفت:
"خوشمزه است. احتمالا اونهم طعم كتلت ميده."
چشمك زد و خنديد. بقيه هم خنديدند.
يك هفته از ماجراي كتلت گذشته بود كه موقع رفتن به خانه، داخل راهرو همديگر را ديديم. سر تكان داد و گفت:
"يه لحظه"
انگشتش را آورد جلو صورتم و ادامه داد:
"بيا، بيا خودت بپرس. خيلي خوشمزه بود.آره، خانم موْمني."
گوشي را داد دست من باسر اشاره كرد به گوشي و گفت:
"خانوممه. انقدر از كتلت شما تعريف كردم كه مشتاق شده طرز تهيهش رو از خودتون بپرسه."
وقتي با همسرش صحبت ميكردم هم خوشحال بودم، هم ناراحت. فكركردم خوش به حالش. چه زن خوشبختي است. ولي آن لحظه خوب ميدانستم اگر كسي دليل خوشبختيش را بپرسد، جوابي ندارم.فكركردم كاش محسن هم مثل آقايصادقي بود. يا نه كاش من جاي اين زن خوشبخت بودم. بعد فكركردم خيلي احمقم. خيلي پستم. براي همسرش كاملا توضيحدادم. همهچيز را نكتهبهنكته گفتم. گاهي هم به چشمهاي آقايصادقي نگاهميكردم كه برق خاصي داشت. همان شب آقايصادقي زنگزد و گفت، خانومش ميخواهد از من تشكركند. خانومش گفت:
"جاتون خاليه. ميدهم فردا اميد براتون بياره."
انصافا هم كتلت خوشمزهاي شده بود. اما وقتي ميخوردم احساس حسادت عجيبي قلبم را ميفشرد.
با خودم گفتم، من كه بهتر بلدبودم. چرا نبايد خودم براي آقاي صادقي كتلت درستميكردم. چرا نبايد مستقيم دستپخت خودم را بخورد، كه بيايد و از شاگردم تعريف كند.
شب يراي محسن كتلت درستكردم. آمد سر تابه، دو سه تا كتلت داغ داغ خورد و كاغذهاش را خواند. چندبار ورقهاش را گذاشت پشت كمرم، من خم شدم و او غلطهاش را اصلاحكرد. يك كتلت هم برداشت و رفت تو اتاقش.
فردا صبح آقاي صادقي مسيج داد كه نميتواند بيايد اداره. نوشته بود با رئيس هماهنگكرده و خواستهبود كار پروندهي آقاي مولايي را انجام بدهم. نوشتهبود،
"مسافر كربلاست، كارش را راه بيندازيد. با سپاس فراوان از همكار فهيمم. صادقي"
جوابدادم، "حتما "
ظهر مسيج داد كه، "خستهنباشي. از كربلايي چه خبر؟"
نوشتم، " در حال سوغات خريدن است."
جوابداد، "جبرانميكنم."
فرداش كه آمد اداره كلي تشكركرد. خواستم بپرسم، شمارهي مرا از كجا آورده، ولي نپرسيدم. خوب همكار بود. چه اشكالي داشت. فكركردم حتماً از كسي گرفته تا خانومش تشكر كند ديگر.
گاهگداري مسيج ميداد، مثلاً تبريك مناسبتي، يا جوك و مطالب جالب. اوايل جواب نميدادم. بعد ديدم براي همه ميفرستد. خوب همكاريم. چه اشكالي دارد. با خانومش هم كه دوستشديم و تلفني صحبتكرديم.
چند روز بعد صبح خيلي زود رسيدم اداره. با يك بسته آمد تو اتاق و گفت:
"سوغات كربلاست" و گذاشت رو ميز.
گفتم:"سوغات كي؟ از كجا؟"
جواب داد:"آقاي مولايي از كربلا."
پرسيدم:"كي اومد؟"
گفت:"ديروز كه شما رفتي، اومد."
داخل بسته يك كتاب بود كه علامت سوُال گندهاي روش بود. به نام (آيا بايد؟"يا"آيا شايد؟)
با عصبانيت رفتم تو اتاقش و گفتم:
"از كي تا حالا از كربلا كتاب سوغات ميارن؟"
و كتاب را كوبيدم رو ميزش. ارباب رجوع داشت. كتاب را آرام گذاشت داخل كشو و گفت:"توضيح ميدم."
عصر تا نزديك چهارراه رفتهبودم كه گوشيم زنگزد.آقايصادقي گفت:
"لطفاً صبر كنيد."
هنوز هاج و واج جملهش بودم كه، كنارم ترمز زد. خواهش كرد سوار شوم تا در مورد كتاب توضيحدهد. سوار شدم. خيلي خوب، طوري كه هيچوقت محسن براي هيچ كاري قانعام نكردهبود، توضيح دادكه آقاي مولايي پيراهن مردانه براش سوغات آورده، و چون من كار آقاي مولايي را انجامدادم به تلافي، خودش برام كتاب خريده. گفت، نميداند چرا من از اين كار ناراحت شدهام. و خيلي خونسرد ادامهداد، حتي اگر هديهي يك همكار به همكار هم باشد دليلي براي ناراحتي و آبروريزي جلوي اربابرجوع وجود ندارد. اين حرفهاي آخر را با تحكم و عصبانيت گفت. ولي آن لحظه اصلاً بهم برنخورد. انگار او بايد ميگفت و من هم بايد اطاعت ميكردم. صداي آرام موسيقي سحرم كردهبود. بوي عطرش تداوم داشت و من آرام به حرفهاش گوش ميدادم. كتاب را پسداد و با اصرار خواست مرا برساند، قبول نكردم.
به مرور نظرم را در مورد تمام فصلهاي كتاب با مسيج يا حضوري تو اداره پرسيد. برام جالب بود. همهي نظرات مرا تاٌييد ميكرد و مدام ميگفت، شما فوقالعاده باهوش هستيد. قدرت درك عاليي داريد و بايد قدر خودتان را بدانيد و هميشه آخر حرفهاش ميگفت: "شايد زندگي همين باشد."
جملهاي كه هيچوقت نتوانستم بفهمم چرا مدام تكرارش ميكند.
تعدادي كتاب به امانت داد و من خواندم و در موردشان صحبت كرديم. چند باري پنجشنبهها قرا گذاشتيم و همديگر را ديديم. به قول آقاي صادقي تعامل فرهنگي ميكرديم. در مورد كتابها صحبت ميكرديم. حتي از زندگي و همسرانمان براي هم ميگفتيم.
محسن فكرميكرد من با دوست جديدم شادي به جلسهي ادبي ميروم. ميخنديد و ميگفت:"ببين چه جلسهاي است كه تو رو توش راه ميدن. نكنه تو رودربايستي من، موندن."
قبلاً بارها ازش خواستهبودم كه همراهش به جلسهي خودش بروم، ولي ميگفت:
"جو خوب نيست." ميگفت:"تو مياي با بچهها دوست ميشي، اقتدار منو نابود ميكني."
يك بار هم راست راست تو چشمهام نگاهكرد و گفت كه، خجالت ميكشه زنش جلو بقيه كم بياره.
اين چند وقت، چند بار ديگر با همسر آقايصادقي حرف زدم. يك جورايي با هم دوست شدهبوديم. به عناوين مختلف مثلاً عيدي ميشد بهم تبريك ميگفت. بيشتر هم وقتي آقايصادقي زنگ ميزد و گوشي را ميداد به خانومش كه از او دلخور بودم. مثلاً سر يك مسئلهي كاري يا غيركاري مرا ناراحت كردهبود. دقت خيلي زيادي داشت. حتي اگر كاري ميكرد كه احساس بدي پيدا ميكردم، متوجهميشد. يادم ميآيد يكبار كه متني به اصطلاح ادبي نوشتهبودم و داشتم براش ميخواندم، طوري نگاهم ميكرد و محو صورتم شدهبود كه احساس كردم ، دارم تو باتلاق فروميروم. تا كاغذ را مچاله كردم، عذرخواهيكرد. چند روز ناراحتبودم نه از نگاهش، نه، از موقعيت و شرايط بدي كه توش دست و پا ميزدم كلافهبودم. مدام مسيج ميداد كه،"مگر من چهكار كردم؟ چي گفتم؟ چرا جوابم رو نميدهي؟ اگر جواب ندهي يعني نميخواهي تعامل ادبي داشته باشيم. همكاريمون كه سر جاشه؟"
بعد خانومش زنگزد و گفت:
"اميد ميگه شما هرروز حال و احوالم رو ميگيريد. خيلي ممنون. ميگفت مريض شديد. حالتون بده، گفتم حالتون رو بپرسم."
بالاخره آشتيكرديم. ميترسيدم. ميترسيدم تو اداره كاريكند كه برام بد باشد. همينطوري هم تا از جلو در اتاقمان ردميشد همكارهام به هم اشاره ميكردند. يكبار مينويي به شوخي گفت:
"گل سرخها رو چيكار كردي؟ حتماً خشك كردي، زدي سينهي ديوار."
صورتم داغ شد مطمئنم آنقدر سرخ شدهبودم كه مينويي جوابش را گرفتهباشد. دستهاي عرق كردهم را كشيدم رو پاهام و گفتم:
"نه، زدم سينهي ديوار شما. رفتي خونه يه نگاه بنداز."
ولي آقايصادقي مثل من نبود كه تا ميديدمش دست و پام را گم ميكردم. او كاملاً خونسرد و عادي رفتار ميكرد. رفتارش با بقيه گرمتر از من بود. براي همين خيليها فكر ميكردند، آن كدورت اوليه هنوز سرجاش است.
محسن گاهي مسيجهام را ميخواند. يكبار پرسيد:
"اين شادي، مجردِ."
گفتم:"آره، چهطور؟"
گفت:"هيچي. دوست پسر داره؟"
با اخم نگاهش كردم. گوشيم را داد دستم. بعد دست انداخت گردنم و گفت:
"ميگم اگه نداره براش پيدا كنيم تا دست از سر تو برداره. مسيجهاش بوداره آخه."
گاهي كه پيش آقايصادقي بودم، دوستداشتم زمان نگذرد، ثابت بماند. احساسش را ميفهميدم. ولي دوستنداشتم به روي خودم بياورم. او مدام ميگفت، اين رابطه يك تعامل فرهنگياست.من هم تائيد ميكردم. مهم اين بود كه اسمش همين باشد. همان چيزي كه حتماً محسن هم دركش ميكرد. اين كه تو وجود ما چي ميگذشت، كاريش نميشد كرد. مهم هم نبود كه اسم اصليش چيست. مهم اين بود كه وجود دارد. ولي بعد از مدتي اوضاع خيلي بد شد. حوصله ريخت محسن را نداشتم. مدام حواسم پرت بود و حيران بودم. لحظه شماري ميكردم، صبح شود و بروم اداره. از اين انتظار لذت ميبردم ولي آرزو ميكردم يك جوري تمام شود و همه چيز مثل روز اول شود.
چند باري تصميم گرفتم انتقالي بگيرم. حتي درخواست هم دادم. اما رئيسم موافقت نكرد. به استعفا هم فكركردم. اما چيزي ته وجودم منصرفم ميكرد. تا اينكه هفتهي پيش احساس مريضي و ناراحتي داشتم. رفتم دكتر و فهميدم، باردارم. بهانهي خوبي بود كه استعفاكنم.
محسن بارها گفتهبود، بچهدار كه بشويم بهتر است ديگر سركار نروم. هميشه شاكي بود كه من كارم را از بچه و زندگيم بيشتر دوستدارم. چند روزي بود كه با خودم كلنجار ميرفتم، بچه را سر به نيست كنم يا موضوع را به محسن بگويم و استعفاكنم.
كتاب را از دستش گرفتم. نشستم رو زمين پشت ميز، روبروي محسن. ليوان چاي را دادم دستش و گفتم:
"چايِ تازه دمِ."
برگشت رو به من. پاهاش را گذاشت رو زمين و خنديد.
گفتم:"موهات رو بزن بالا. ديگه بايد سنگين رنگين بگردي."
سر تكان داد، يعني چرا؟
گفتم:"داري بابا ميشي. پدر ميشي، پدر."
ليوان چاي را گذاشت رو ميز. چشمهاش برقزد و گفت:
"شوخي ميكني. بگو جان محسن."
سرتكان دادم كه نه، شوخي نميكنم. خنديد. زل زد تو چشمهام.
گفتم:"ميخوام استعفا بدم."
اخمكرد و گفت:"چرا؟"
گفتم:"خوب حاملهام. خودت گفتي بچهدار كه بشيم بهترِ نروم سركار."
گفت:"من؟"
و انگشتهاش را گذاشت رو سينهي پرموش.
گفتم:"آره، خودت هميشه ميگفتي."
آرنجش را گذاشت رو زانوش. دهانش را پر از باد كرد و انگشتهاش را گرفت جلو لبهاش. لب بالاش را با سر انگشت چسباند به دماغش، و هواي داخل دهانش را با صدا از بين دندانهاش خارجكرد. گفت:
"من اصراري ندارم.خودت ميدوني، مامان آينده."
فرزانه مصیبی
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:10 توسط فرزانه مصیبی
|

افشاي يك نامهي كاملا" خصوصي و عاشقانه
سلامي به بوي خوش آشنايي
الان نشستم روبهروي اون خال خاليه و دارم برات نامه مينويسم. ميدانم از احوالاتم خبر نداري٬ واز بوق سگ تا نصفه شب تو شهر جون ميكني. ولي آقام گفت:
"چند روز ديگه عيد است."
اين نامه را برات مينويسم تا اگه آمدي خانهمان يه جوري بدم بهت. آنوقت٬ شهر كه رفتي و دلت برام تنگ شد٬ هي بخوانيش.
از روز عيد كه با ننهت آمدي خانهي ما و آن پيراهن خالخاليه سفيد-سياه را با شلوار كرم پوشيده بودي٬ همين طور جلو چشممي. وقتي رفتي ننهم گفت:
"ماشااله... عجب چشماي گاويه قشنگي داره پسر عزيز خانم."
باور كن از اون روز تا حالا يك روز هم نگذاشتم كسي گاوها را بدوشد. هر روز زودتر از بقيه بيدار ميشوم و ميرم تو طويله. از اول كه ميرم اون گاو خالخاليه٬ هر طرف كه ميچرخم چشم ازم برنميداره. هر گاوي رو كه ميدوشم سرش را برميگردانه و زل ميزند به من. بعضي وقتها انقدر برُّوبر نگاهم ميكند كه مجبور ميشم بروم جلوش وايستم و باهاش حرف بزنم. شايد باور نكني؛ ولي يه جوري سر تكان ميده و نگاه ميكند٬ كه انگار ميفهمه چي ميگويم.بعد وقتي لبهام رو گاز ميگيرم هي ما..ما.. ميكند. وقتي زُل ميزنم تو چشماي سياهش كه عين چشماي سياه و درشت تو قشنگ است و ميگم:
"دوستت دارم. "
پا ميكوبد و سرش را ميمالد به شانهام. دست كه ميكشم رو پيشاني سفيدش، انگار كه بخندد دندانهاش رو ميبينم. يه جوري ميخنده انگاري تو ميخندي. صورتش همان حالتي است كه صورت تو.
پريروز كه داشتم باهات حرف ميزدم٬ اون گاو گندهه زد سطل شير را ريخت زمين. حتم كن از حسودي بود.
ننهم كلي فحش بارَم كرد كه:
"دختره معلوم نيست حواسش كجاست. لابد عاشق شده برام."
خوب همه ميدونن٬ننهم هيچ وقت دروغ نميگه.
نگذاشتم بفهمه كه داشتم چشمهاي تورو نگاه ميكردم و باهات حرف ميزدم. گفتم گاوه به خودمم لگد زد. جاي همون لگدي كه تو اون روز زدهبودي را نشانش دادم. هنوز يه كم كبود بود.
آخه قبلا" نگفته بودم كه تو ماشااله با اون زورت زدي كمرم رو كبود كردي. خوب ميدونم تقصير خودم بود. هر چي ما.. ما..كردي گوشنكردم. آره٬ ميدونم بدكردم. نبايد ميگفتم. براي همين است كه اين دو سه روز نتوانستم بيام طويله.
ننهم ميگه:
" گاو گندهه لج كرده." مي گويد:
"گاوها محبت رو ميفهمن" ميگه:
"معلوم نيست دست سر كدومشون كشيدي كه ناغافل زده اينطوري كبودت كرده."
اين چند روز خواهرم را ميفرستد طويله. او هم هي غر ميزنه. خيالت راحت٬ از فردا خودم دوباره ميام .
ميدوني٬ كارم شده اينكه صبح تا شب بنشينم پاي قالي و به تو فكر كنم. اين چند روز يك منگولهي رنگي قشنگ از نخهاي قالي برات درست كردم. ميخواهم ببندم دور گردنت و بندش را بپيچم دور زنگولهت. آره٬ ميدونم همينطوري هم از همه سري.
ولي ميخوام بزني تو پوز شوهر صبري٬ كه دم به ساعت برام شوهرم..شوهرم نكند.
آقام ميگفت چند روز ديگه عيد است. گفت چه عيديها. ولي يادم نماند.حالا هر عيدي كه هست٬ باشد؛ همين كه عيد باشد خوب است. ميدوني كه عيد ديدني كار خوبيه. دست ننهت را بگير و پيراهن خالخاليه قشنگت را هم بپوش و بيا عيد ديدني.
اگر بيايي اين نامه را يه جوري ميدم بهت. يعني جوري كه ننهت نفهمه.
راستش٬ به اندازهي تمام گرههاي همهي قاليهايي كه بافتم دوستت دارم. چون به هر گرهاي اسم تو رو گفتم و فوت كردم.
بيبي زبيده ميگفت٬ براي هر كاري كه داري يك نخ بگير دستت. نيت كن و صلوات بده. صدو نميدونم چندبار كه اين كار رو بكني خدا دست رد به سينهت نميزنه.
خوب منم همهي گرههاي قالي را به اسم تو زدم. خيالت راحت. فقط حواست باشد يك موقع تو هم عين اون گاو خالخاليه لگدنزنيها. چون ديگه نميتونم بگم تقصير گاو گندههِ بوده. آخه قرار است امروز آقام گاو گندهه را بفروشد و دو تا گوساله بخرد.
ديگه ملالي نيست.
نمك در نمكدان شوري نداره دل من طاقت دوري نداره.
خداحافظ.
این نامه جزء معدود نامه هایی است که داورهای جشنواره ی طنز مکتوب فقط یه کمی پسندیدنش.
البته جهت افشاگری بیشتر تو یکی از نشریات هم چاپ خواهد شد!!!!!!!!!!!!
فرزانه مصيبي
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:39 توسط فرزانه مصیبی
|

تسليت
روح مهربان سلطان قصهي كودكان
"استاد منوچهر احترامي"
به خالق پیوست.
یادوخاطره ی استاد همیشه در دلمان زنده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:49 توسط فرزانه مصیبی
|

تا باشه از اين...
وقتي جلو محل كارم رسيدم در بسته بود. رو در كاغذي چسبانده بودند و با ماژيك آبي و بد خط رو آن نوشته بود تعطيل است.
اطرافم را نگاه كردم. شايد يكي از همكاران يا آشنايي را ببينم. ولي خبري نبود. لحظهاي ايستادم و فكر كردم يعني چي شده كه تعطيل است؟
"رئيس مرده؟ نه خدانكنه! معاون رئيس چيزي شده؟ واي نه. خدا اون روز رو نياره. آدم به اون خوبي! همين ديروز برگهي تشويق منو تاٴييد كرد. اي داد امضاش نكرد. همش تقصير خودم بود. بنده خدا گفت ميخواي امضاش كنم٬ فردا پولش رو بگيرها. منِ احمق گفتم نه قربان حالا كه حسابداري كسي نيست؛ باشه براي فردا. دير كه نميشه. خاك بر سرم... اي پاستيل بي مزه!"
تو همين فكر بودم كه نادري زد رو شانهام و گفت:
"سلام تو هم مثل من بيخبري؟"
برگشتم. بعد از سلام از او پرسيدم در جريان تعطيلي هست يا نه؟ و برايم تعريف كرد كه٬ الان ميلادي به او زنگ زده و گفته:
"برگرد خونه اداره تعطيل است."
و ادامه داد:
" بمبي در مدرسهي دو تا كوچه بالاتر گذاشتهاند وتمام ادارهها٬ ارگانها٬ مدارس و حتي مغازهها را تعطيل كردهاند."
چند دقيقهاي جلو در ايستاديم و با هم صحبت كرديم. كمكم خيابان پر از پليس شد. پليسها مرتب با بلندگو اعلام ميكردند٬ لطفازودتر منطقه را ترك كنيد. هر كس هم دليل را ميپرسيد٬ فقط ميگفتند:
" سريع منطقه را تركنيد. سريع... سريع... "
ما هم بالاخره يك تاكسي گرفتيم و سوار شديم. در راه مردم را ميديديم كه سراسيمه و هراسان٬ ساك به دست دنبال ماشين ميدويدند. ته دلم از اينكه جاي پيادهها نبودم خيلي خوشحال بودم. ترافيك سنگيني شده بود. سواريها به اندازهي يك وانت٬ كه نه٬ به اندازهي يك كاميون رو باربندشان اثاثيه بار كردهبودند.
راننده تاكسي گفت:
"آقا چه بمبي كار گذاشتن كه همهي منطقه رو تعطيل كردن. مگه چهقدر قدرت داره؟"
من و نادري به هم نگاه كرديم. من گفتم:
"والا چي بگم قربان. شايد قضيه چيز ديگهاي باشه!"
راننده موجهاي راديو را مرتب عوض ميكرد و ميگفت:
"اي آقا چه قضيهاي." وبه مسافري كه كنارش نشسته بود گفت:
"نه بابا انگار راديو خبري نيست!" سربرگرداند عقب و گفت:
"آقا براي يه عده كه بد نشد. نميدونيد چه پولهايي ميگيرن! همين ماشينه كه الان از بغلمون رد شد٬ پول خون باباش رو طي كرد... تا كجا؟ همين شهرك! بنده خدا مرد بيچاره به خاطر زن و بچهش قبول كرد ديگه."
يك دفعه فرياد زد:
"نهنه... ساكت ساكت. انگار يه خبرايي هست."
اخبارگو اعلام كرد:
"به دليل آلودگي شديد هوا در منطقهي فلان٬ (همان منطقهي ما) امروز تعطيل رسمي اعلام شده. از تمام اهالي محترم خواهشمند است منطقه را جهت حفظ سلامتي ترك كنند."
بعد از شنيدن خبر٬ ما چهار مسافر و راننده دوبهدو كه نه٬ همه با هم حرف ميزديم. من گفتم:
"تا باشه از اين آلودگيها... آقا٬ پسر من اگه بفهمه٬ از فردا منو چارياري ميكنه كه خونمون رو ببريم فلان جا كه من هم تعطيل شم."
نادري زد زير خنده. راننده از تو آينه زل زد به من و گفت:
"خوشبهحال شما. ما كه معني تعطيلي رو٬ از هيچ نوعش نفهميديم."
مسافر كنارش گفت:
"ما چي فهميديم. خدا براي بچههاي اين دوره زمونه ساخته. دورهي ما هيچي كه نبود٬ هيچ٬ آلودگي هم نبود."
اين بار همه خنديديم.
دوباره همهمه شد. همه از هم ميپرسيدند بالاخره قضيه بمب است يا آلودگي؟ وهمه براي هم توضيح ميداديم٬ بلكه يه جورايي سر در بياوريم كه بالاخره چي شده؟
با صداي ساكت ساكت راننده دوباره سكوت كرديم. اخبار گو گفت:
"به گزارشي كه هماكنون به دستم رسيد٬ جهت پيشگيري از ترافيك حاصل از ترك منطقهي خطر و باز گشايي مسيرها٬ مناطق فلان٬ فلان٬ فلان و فلان كه اطراف اين منطقه قرار دارند نيز تعطيل اعلام شد."
اين بار نادري گفت:
"تا باشه از اين ترافيكها"
راننده گفت:
"هه... هه..."
اين دفعه دوبهدو خبر را تحليل كرديم. دوباره با صداي راننده سكوت شد. اخبارگو اعلام كرد:
"به گزارش تازهترين خبر٬ جهت حفظ تعادل در پيشرفت درسي مدارس و جلوگيري از تبعيض٬ كليهي مدارس شهر تعطيل اعلام شد. و به علت پيشگيري از آلوده شدن ساير مناطق در كل شهر تعطيل عمومي اعلام شد. شايان ذكر است اين تعطيلي ممكن است تا چند روز ديگر ادامه پيدا كند. تعطيلي يا عدمتعطيلي بستگي به سطح آلودگي هوا دارد؛ كه متعاقبا اعلام خواهد شد."
راننده پوزخندزد و گفت:
"ما كه تلاشمون رو ميكنيم!"
ابرو انداخت و از تو آينه به ما نگاه كرد و گفت:
"خوش بگذره."
همه خنديديم و كسي خبر را تحليل نكرد. راننده راديو را خاموش كرد. درآمدم بگويم٬ حالا معلوم نيست بمب كشف شده يا نه٬ ولي صداي ضبط نگذاشت. راننده صداي ضبط را بلند كرد.
"من ميگم بگو عزيزم٬ تو دروغاتم قشنگه... "
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:38 توسط فرزانه مصیبی
|

(لطفا" تا آخر بخونید!)
پديدار شناسي اشتغال
اين كه ميگويند كار نيست و اشتغالزايي غيرممكن است؛ واقعيت ندارد.
فهميدنش خيلي سخت نيست. فقط كافي است چند لحظه فكر كنيم. حتما ميگوييد چه فكري؟ يا به به چه چيزي؟
بايد بگويم به هر چيزي كه دوست داريد ميتوانيد فكر كنيد. مثلا ميتوانيد به تابلوي بوق زدن ممنوع فكر كنيد! نه اصلا عجيب نيست. ببينيد كافي است همين تابلويي كه رو آن يك بوق و دو تا خط است را لحظهاي نگاه كنيد. آنوقت به خوبي ميتوانيد شغلهاي حاصل از اين تابلو را ريشهيابي كنيد.
خوب ميتوانيد فكر كنيد به كسي كه اتومبيلش بوق نداشته. (البته قبل از اختراع بوق) و نتوانسته پيرمردي را كه از جلو ماشينش رد ميشده و احتمالا عصا داشته و كمرش خم بوده را متوجه كند. در نتيجه تصادف ميشود. راننده ميافتد زندان. در نتيجه زندانبانها٬ رئيس زندان٬ راننده ماشيني كه راننده خاطي را برده زندان٬ قاضي٬ منشي قاضي٬ ماشين نويسي كه شكايت را تنظيم كرده٬ آبدارچي كه چاي ميآورده٬ نظافتچي٬ يا حتي شكلات فروشي كه زن راننده از آن براي بچهاش شكلات خريده تا گريه نكند و خيليهاي ديگر سركارند.
بگذريم از آنهايي كه همه را سركار ميگذارند.
بعد از آزاد شدن از زندان٬ گل فروشي كه همسر راننده از او گل ميخرد و براي آزادي همسرش ميبرد آژانسي كه او را ميبرد زندان و باز خيليهاي ديگر سركارند.
تازه اينها همه براي قبل از اختراع بوق است. البته اگر از بيمارستان٬ پزشكي كه پيرمرد را درمان كرده٬ پرستارها٬ داروخانه٬ كارخانه توليد دارو٬ آمبولانس٬ كمپوت فروشي٬ باغدارها و كشاورزهاي نيشكر و چغندركار٬ سازندههاي قوطي كمپوت و غيره بگذريم.
و ميگذريم از آنهايي كه همه را سركار ميگذارند.
سالها بعد:
پسر راننده كه از زندان افتادن پدرش ناراحت است و يه جوارايي سرخورده شده٬ پناه ميبرد به امر مقدس تحصيل. هي درس ميخواند و هي مينشيند فكر ميكند؛ تا راهي پيدا كند كه بقيهي رانندهها لااقل اين يك نوع مشكل را نداشته باشند. به اين ترتيب بوغ اختراع ميشود. بله به همين راحتي.
بعد كلي كارخانهي وطني پسر را رد ميكنند و به طرح او ميخندند. از اين همه اتوبوس و تاكسي كه پسر سوار ميشود و به كارخانههاي مختلف٬ ارگانها و سازمانهاي گوناگون ميرود٬ اگر بگذريم تازه ميرسيم به راههاي اينترنتي و خاكستري و ... و از آنجا هم حتما به فرودگاه.
بله آنوقت آدمهاي مختلف از كشورهاي مختلف ميآيند وطن. از هتل٬ تاكسي٬ رستوران و بازديدهاي تاريخي٬ فرهنگي٬ سياسي و اجتماعيِ حاصل از اختراع بوق كه بگذريم، مترجمها هم بيكار نميمانند. خلاصه پسر را ميبرند آنطرف آب. كلي كارگر و محقق و دانشمند كه آن طرف ميروند سر كار بماند. يك عالمه بوق هم توليد ميشود و ميآيد اين طرف٬ كه وطن باشد.
از آن همه سود مخابرات اينطرف و آنطرف ميگذريم كه هي زنگ ميزنند:
"چرا رفتي؟ اي بيوطن! بركرد بيا. ميخريم. ميبريم. نه اصلا ميكشيم. ميخوريم. حالا ميبيني... "
بوقها كه آمد كلي مغازه٬ دستفروش٬ دكه٬ سايت و بازارياب شروع به فروختن بوقها ميكنند. از آن طرف كساني كه اتومبيل دارند٬ هي بيشتر كار ميكنند تا بتوانند بوق بخرند و در اين خير جمعي سهيم باشند!
خوب اين همه شغل! كارآفريني به همين سادگي است! فقط يه ذرﱠه همت ميخواهد.
باز هم ميگذريم از آنهايي كه همه را سر كار گذاشتند.
يك مدت ميگذرد و بوقها خراب ميشود. كلي لوازم يدكي از آنطرف آب ميآورند. كلي آدم از اين طرف ميفرستند آنطرف٬ كه تعمير ياد بگيرند. كلي استاد آنطرف ميروند سركار. كلي سوغات ميآورند اينطرف و كلي فرهنگ.
البته اگر فكر كرديد با بوقهايي كه رو ماشينها نصب ميشود بيمارستانها بيكار ميشوند اشتباه ميكنيد. چون كلي آدم در نتيجهي اين بوقها حتما كر ميشوند و تصادفات همچنان ادامه دارد. ولي از آنجايي كه اين تصادفيهايِ بستري در بيمارستان٬ دشمنان حتمي و قطعي بوق ميشوند؛ جلوي بيمارستانها يك تابلو نصب ميكنند كه رو آن يك بوق و دو تا خط ضربدر است. نه٬ مطمئن باشيد غيبگو نيستم. از من هم بگذريد.
خلاصه٬ از تابلو سازها و كساني كه آنها را نصب ميكنند و طراح آنها كه بگذريم٬ كلي آدم هم سر كار ميروند تا جلو كساني كه بوق ميزنند را بگيرند.
به اين ترتيب اين نمادهاي وظيفهشناسي هر كسي را كه بوق بزند جريمه ميكنند. بعد كلي كارمند بانك٬ رئيس و امورهاي مالي سركار ميروند تا جريمهها را دريافت كنند. كلي ادارههاي خلافي و غيره هم سركار ميروند كه بماند.
دوباره رانندهها هي بيشتر كار ميكنند تا بيشتر پول در بياورند و جريمهها را بدهند. در نتيجه رانندهها بيشتر تصادف ميكنند. كمتر ميخورند و بيشتر كار ميكنند. كمكم بيشتر لاغر ميشوند و بالاخره... .
گوركنها٬ مردهشويها٬ سنگ قبر فروشيها٬ معادن سنگ و البته دوباره گلفروشيها٬ لباس سياه فروشيها و... سركار ميروند. خوب شما حتما ميتوانيد به شغلهاي ديگري هم فكر كنيد!
بعد مجدد رانندهها هم سركار ميروند تا خانوادههاي داغديده را ببرند سر قبرها. آنوقت خانوادهها افسرده ميشوند. اينبار روانپزشكها ميروند سركار. حالا بگذريم كه خرمافروشيها٬ صاحبان نخلستانها٬ گلابفروشيها و... هم سركارند.
خوب ديديد. كافياست يك لحظه فكر كنيد. آنوقت ميتوانيد حتي اشتغالزايي كنيد. باور كنيد ميشود.
البته بازهم بگذريد از آنهايي كه هميشه سركارند.
مثل الان كه حتما گذشتيد از من و خودتان.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:20 توسط فرزانه مصیبی
|

For fear you will be alone
you do so many things
that aren't you at all
به خاطر ترسهاته كه تنهايي
كارهاي زيادي ميكني
اما هيچ وقت تو را نشان نميدهد.
..BRAUTIGAN
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 18:40 توسط فرزانه مصیبی
|

ميدانيد كجا شعور ميفروشند؟!
وقتي خدا از من پرسيد چه ميخواهي، نگاهي به ليست بلند بالايي كه در دست داشتم كردم. گيج بودم. نميدانستم چه چيز را انتخاب* كنم.
خداگفت:"از گروه اول چه ميخواهي؟"
بين بهترينهاي گروه اول، يعني شعور٬ پول وشانس ناخودآگاه پول را انتخاب كردم.
از بهترينهاي گروه دوم بين كمال وجمال بي درنگ جمال را انتخاب كردم.
مطمئن بودم آدم بيجمال، بيكمال هم ميشود. ولي جمال، كمال هم ميآورد.
از ليست سوم بين عقل، آسايش، پاكي و اختيار نميدانستم كدام را انتخاب كنم. عقل كه لازم بود. براي آسايش، دلم ميرفت. پاكي، كه خوب بايد باشد. اختيار هم كه بهترين موهبت است. با از دست دادنش در واقع انسانيت را از دست ميدادم. خلاصه تصميم گرفتم جرزني كنم و به جاي يكي، دوتا را انتخاب كنم. خداي مهربان هم اجازه داد.
لحظهاي فكر كردم و اعلام كردم:
"آسايش و اختيار".
موقع رفتن فهميدم خدا جز اين انتخابها قدرت تفكر را به من و بقيه، قبل از همه چيز دادهبود.
من ماندم و پول، جمال، آسايش، اختيار و وارد دنيا شدم.
همه چيز خوب شروع شد. با پول هرآنچه نيكوترين بود خريدم. با جمال همه ناخواسته شيفتهام ميشدند. آسايش چنان سراسر وجود و زندگيم را مالامال كردهبود كه معني رنج را نميفهميدم. ولي با اختيار مشكل داشتم. سركش بود و حرف مرا گوش نميداد. بعدها فهميدم زير مجموعهي اختيار نفس اماره و لوامه و... بوده كه من به دليل بي توجهي آنها را در ليست نديدهبودم.
هر كاري كه ميخواستم انجامدهم، مدام فكرم درگير ميشد كه اين كار را انجام بدهم يا نه؟
و در اين فكر ميماندم و نميدانستم چه كاري درست است. دست آخر كلي پول به همسايهام ميدادم، تا او به جاي من تصميم بگيرد.
يك بار به او گفتم حاضرم چهار انتخابم را فقط با عقل او عوض كنم، اما قبول نكرد.
وقتي دليلش را پرسيدم، گفت:
"فكر ميكني كار درستي ميكني؟"
باز در فكر فرو رفتم. نميدانستم. حقيقت اين بود كه حتي درستي يا نا درستي اين تصميم را هم نميدانستم.
سالها گذشت. يك بار سعي كردم عقل همسايهام را بدزدم، اما نميدانستم چه چيز را بايد بدزدم.
روزي همسايهام در مقابل پولي كه از من گرفت، گفت:
"خدا اختيار را حتي پيش از تفكر به ما داده. اگر اختيار نداشتيم كه همان روز آغاز خداوند ليستي به ما نميداد تا از آن هر چه ميخواهيم انتخاب كنيم."
همينطور گفت:"آسايش زير مجموعهي پول است. آنچه بايد انتخاب ميكردي آرامش بود."
خوب كه فكر ميكنم به ياد ميآورم بالاي ليست نوشته شده بود با عقل انتخاب كنيد.حدس ميزنم خدا عقل را حتي قبل از اختيار به من دادهبود.
ولي چون از وجودش مطلع نبودم نميتوانستم از آن استفاده كنم.
شبي خواب ديدم حتي جمال را هم ميشود با پول بدست آورد.
اما هنوز كه هنوز است مطمئنم در انتخاب پول هيچ اشتباهي نكردم. راستي همسايهام حاضر نشد شعورش را به من بفروشد، شما نميدانيد كجا شعور ميفروشند.
فرزانه مصيبي
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:22 توسط فرزانه مصیبی
|

به نام خدا
دندون صدسالگي
□
پريشب٬ غلام نوهي بيبي نارون خواب يك اسب دورنگ را ديده بود.اسبي كه نصفش سفيد و نصفش سياه بود.امروز ماديان عموي من كرّهاي دورنگ به دنيا آورد٬ البته اين كرّه سرش سفيد و تنش سياه است.
همه از اين كه خواب غلام راست از آب درآمده و به قول محمد روياي صادقه ديده متعجب شدند.
محمد پسر حاج ناجيِ بزرگ است كه همين روزها ديپلم ميگيرد. آخر هفتهها كه به خانه ميآيد همه دور او جمع ميشويم و او از چيزهاي جديدي كه ديده و يادگرفته برايمان حرف ميزند؛ و تا هفتهي بعد كه محمد دوباره بيايد٬ همه در مورد چيزهايي كه او گفته صحبت ميكنند. بودن در اين عالمي كه هر هفته محمد ميسازد وچيزهاي جديدي واردش ميكند براي همه خوشايند است. حقيقت اين است كه داشتن يك دنياي خوب ِخيالي بهتر از نداشتن آن است.
□
ميخواستم اين را بگويم׃ بيبي نارون نذر داشت اول هر ماه به امامزاده برود و در آنجا 50 برگ از درخت جلوي امامزاده بچيند. پنجاه بار آنها را دور امامزاده به رديف بچيند وجمع كند. بعد پنجاه سنگ پيدا كند وهر برگ را دور يك سنگ بپيچد و آنها را يكييكي به درهي پشت امامزاده پرت كند. زمستانها هم به جاي برگ مراسم با پنجاه تكه كاغذ انجام ميشد.
حتماً فكر ميكنيد عجب نذري! خوب من هم موافقم. ولي موضوع مهم اين است كه هر ماه من و غلام بايد بيبي را داخل فرقون ميگذاشتيم و از تپه ميبرديم بالا. اوايل بيبي خيلي سنگين بود و ما هم كوچكتر بوديم٬ ولي شوق زيادي براي بردنش داشتيم. سپردن اين كار به ما در واقع به اين معني بود كه ما ديگر بزرگ شدهايم.بيشتر چوانهاي ده بيبي را براي اداي نذر به امامزاده برده بودند و حالا نوبت ما بود.
امامزاده از ده دور بود. بايد از بين زمينهاي كشاورزي ميگذشتيم. از تپه بالا ميرفتيم تا به امامزاده برسيم. چشم ميدوختيم به گنبد آجري امامزاده. هر چه گنبد بزرگتر ميشد معنياش اين بود كه ما نزديكتر ميشديم.
اوايل خيلي كنجكاو بوديم٬ دليل نذر عجيب او را بفهميم. ولي هر بار بيبي ميگفت:
"بالاي تپه كه رسيديم بهتون ميگم"
وقتي ميرسيديم بالا ميگفت:
"50تا برگ بچينيد٬ من دستم نميرسه٬ بهتون ميگم."
بعد ميگفت:"برگها رو 50 بار دور امامزاده بچينيد و جمع كنيد، بهتون ميگم."
"پنجاه سنگ پيدا كنيد و برگها رو دورشان بپيچيد، بهتون ميگم."
و دست آخر كه بهترين قسمت نذر بيبي را مشتاقانه انجام ميداديم، بيبي ميگفت:"منو ببريد پايين خسته شدم. دفعه بعد كه منو آورديد بهتون دليلش رو ميگم."
خلاصه هيچ وقت دليلش را نفهميديم. ما بزرگتر شديم، بيبي پيرتر و لاغرتر شد.
ديگر از او دليل نذرش را نميپرسيديم. به محض اينكه ميرسيديم برگ ميچيديم. كيسه سنگي هم از ده با خود ميآورديم كه ما را از جمع كردن سنگ از اطراف امامزاده راحت ميكرد. نمي دانم متولي امامزاده چه لجي با سنگها داشت. مدام آب و جارو ميكرد و هر چه سنگ اطراف امامزاده بود پرت ميكرد اطراف. يك بار كه با غلام برايش آش نذري برديم. هر چه گشتيم پيداش نكرديم. دست آخر رفتيم پشت امامزاده. مشابوذر كلي سنگ جمع كردهبود پايين پيراهنش وبا دست زير آنها را گرفتهبود.سنگها را تندتند پرت ميكرد داخل دره و يك چيزي زير لب ميخواند. ما را كه ديد، خنديد. پيراهنش را تكاند و سنگها را با پا شوت كرد.
بعدها مطمئن شديم اگر پنج بار هم برگها را دور امامزاده بچينيم و جمع كنيم بيبي متوجه نميشود. كار خسته كنندهاي بود.البته به جز قسمت پرت كردن سنگها. ولي به هر حال، بعد از مدتي دستهي فرقون شكست. دوبار بيبي را به سختي رو يك تكه در قديميِ چوبي كه پوسته پوستههاي رنگ آبي هنوز رو آن بود نشانديم. سر و ته آن را گرفتيم و به امامزاده برديم. اما زمستان شده بود و ما ديگر نه شوق فهميدن دليل نذر را داشتيم و نه ديگر پرتكردن سنگ برايمان جذابيت داشت. تا اينكه غلام خواب اسب دو رنگ را ديد.
يك هفته بعد قرار شد غلام شب بخوابد و صبح بگويد كه امامزاده به خواب او آمده و گفته:
"به بيبي بگو بسه ديگه٬ نذرت قبول شد."
صبح روز موعود غلام به منزل حاج ناجي رفت و گفت:
"خوابي ديده مثل خواب اسب دو رنگ. بايد به محمد خبر دهد تا بفهمد روياي صادقه هست يا نه."
حاج ناجي گفتهبود محمد هنوز نيامده. بالاخره خواب غلام دهنبهدهن در ده پيچيد و همه باور كردند٬ نذر بيبي قبول شده. نذري كه هيچ كس هيچ وقت دليلش را نفهميده بود.
عدهاي از زنان ده براي سرسلامتي و تبريك به خانهي بيبي رفتند و خواب غلام را برايش تعريف كردند. من و غلام در حياط خانهي بيبي لبهي پنجره نشستهبوديم. از پنجره بيبي و خانمها را نگاه ميكرديم. گهگاه در گوشي چيزي ميگفتيم و ميزديم زير خنده. مادر غلام متوجه ما شد. با دست اشاره كرد كه بيائيد داخل. وقتي بيبي با چشمان اشكآلود دست رو سر غلام كشيد وگفت:
"الهي قربون خوابت برم. بالاخره عمر بيبي هم سراومد."
همه خانمها با هم زدند زير گريه.من و غلام متعجب به هم نگاه ميكرديم. دليل حرف بيبي وگريهي بقيه را نميفهميديم. غلام سرش را از زير دست بيبي كشيد عقب و گفت:
"چي ميگي بيبي؟ نذرت قبول شده٬ عمرت كه سر نيومده. يعني ديگه لازم نيست بري امامزاده."
بيبي همانطور كه به در نيمهباز روبهرويش خيرهبود گفت:
"وقتي ميگن قبول شده٬ يعني ديگه لازم نيست تو بياي٬ اونا مييان."
من پرسيدم:"كي مياد بيبي؟"
بيبي با گوشهي روسري سفيدش اشكهاش را پاك كرد و گفت:
"مييان ديگه٬ مييان."
پرسيدم:"بيبي مگه نذرت چي بود؟ تو رو امامزاده بگو ديگه."
بيبي گفت:" ده ساله بودم كه مرض سختي گرفتم. خواب ديدم اگر هر ماه 50 برگ رو دور امامزاده بچينم و... 50 سال زندگي ميكنم. منم اين كا رو كردم. 50 ساله بودم كه از پشت الاغ افتادم٬ ديگه سوار هيچ چهارپايي نشدم٬ حتم كردم عمرم سراومده. رفتم امامزاده نذر رو عمل كردم به خبال اينكه 50 سال ديگه زنده بمونم. ولي حالا كه غلام خواب ديده ديگه تمومه.ديگه دندون صد سالگي رو درنمييارم. اي داد ديگه چيزي نمونده بودا."
صبح روز بعد بيبي را در حياط امامزاده دفن كردند. شب محمد در مورد قبرهاي چند طبقه برايمان صحبت كرد. و من فكر ميكردم اگر نذر بيبي را درست انجام ميداديم٬ اگر از ده سنگ نميبرديم يا به جاي 50 بار پنج بار برگها را دور امامزاده نميچيديم٬ الآن حتما بيبي زنده بود.
□
حالا سالهاست هر ماه عدهي زيادي از اهالي ده وعدهاي مرد و زن كه ما آنها را نميشناسيم به امامزاده ميآيند ونذر بيبي را انجام ميدهند. درختهاي زيادي جلوي امامزاده كاشتهاند. و چند نفر جلوي امامزاده مينشينند و بستههاي 50تايي سنگ ريزه را به مردم ميفروشند.
فرزانه مصيبي
+
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:48 توسط فرزانه مصیبی
|

به نام خدا
پل هوايي(پل عابر)
روزنامه را ورق ميزدم، دنبال صفحهي حوادث بودم كه از راديو شنيدم:
"به گزارش خبرگزاريTV NEWS… پلهوايي در يكي از خيابانهاي تهران فرونشست، علت اين حادثه عدم رعايت استانداردهاي لازم اعلام شده، متأسفانه هنوز از تلفات مالي وجاني احتمالي اين حادثه اطلاعي نداريم٬ قصدداريم با مسؤل ساخت پلهاي تهران ارتباطي داشته باشيم كه تاكنون مقدور نشده.
علي هراسان وارد خانه شدوگفت:
"مامان، مامان پلهوايي افتاده رو ماشينها"
مامان از آشپزخانه دويد بيرون وگفت:
"چي ميگي؟ببينم حالت خوبه٬ چي شده٬ كدوم پلهوايي؟"
علي همانطور كه دستهاش را تكان ميداد با چشمهاي گرد شده گفت:
"باباي اميرحسين الان به آقاتقي گفت٬ پلهوايي از وسط نصف شد٬ افتاد رو ماشينها."
بعد دستهاش را به هم كوبيد و ادامه داد:
"فكر كنم سي چهل تا ماشين زيرش موندن٬ اميرحسين ميگفت:رو پلهوايي پر از آدم شده يك دفعه شيكسته همه عين سرسره رفتن پايين."
من گفتم:
"آره٬ الان راديو هم گفت."
وسؤال مامانم را تكرار كردم."كدوم پلهوايي؟"
علي گفت:"همين ديگه٬ همين كه از روش ميريم نون ميخريم."
مادر دستِ كفياش را كوبيد به سرش وگفت:
"آخ٬ خاك بر سرم شد.ديدي! به مرد گنده مي گم برو نون بخر٬ نميره.اون ميتونه از خيابونم رد بشهها.اين بچه رو ميفرسته.اگه رو پل بودي٬ پل ميشكست٬ ميافتادي زير تريلي چي؟ من چه خاكي به سرم ميكردم. ديگه حقي كه بري نون بخري نداريها٬ فهميدي؟"
علي در حالي كه بيرون ميدويد گفت:
"از اين به بعد از خيابون رد ميشم ٬خوب."
مادر مشغول شستن بقيه ظرفها بود.مرتب با خود حرف ميزد:
"اي ننههاتون براتون بميره٬ بيچارهها دنبال كار و زندگي بودن.
چه ميدونستن دچار تيرغيب ميشي."
تلفن زنگزد٬ پدر گفت:
"ميگن پلهوايي خيابون بالايي افتاده رو اتوبان٬ شما كه اون طرفها نبودين.همه حالتون خوبه؟"
گفتم:"خوبيم. ولي بابا٬ علي ميگه همين پلهوايي خودمونه."
بابا جواب داد:"نه! اگه اين بود صداش رو ميشنيديد. ميگن شيشههاي خونههاي كنار اتوبان همه شكسته. عين بمب صدا كرده. خونههاي قديمي هم تركخورده."
آماده شدم و گفتم:"مامان ميرم پل رو ببينم."
مامان فرياد زد:"بيخود٬بشين سرجات.ميري يه چيزيت ميشه."
همان لحظه صداي زنگ در آمد. مهشيد دوستم بود.هراسان وارد خانه شد.رو مبل نشست.ليواني آب خورد وگفت:
"ميدوني چي شده؟"
گفتم:"پل رو ميگي؟"
پرسيد:"مگه تو ديدي؟"
گفتم:"نه. مامانم نذاشت."
مهشيدگفت:"واي نديدي٬ نميدوني!پل از وسط تا شده.شيكسته. ميگن همچين تيزيِ وسط پل خورده تو سر باغبونِ وسط بلوار، كه خونش پاشيده رو ماشينها وخيابون. همه جا رو خوني و مالي كرده.فكر كنم فرو رفته تو خاك. پيش همون گلهايي كه آبشون مي داده. واي خيلي وحشتناك بود."
سرش را به پشت مبل تكيه داد و ادامه داد:
"خوبه نديدي.همهش جلو چشممه."
گفتم:"از طرف پل اومدي؟"
جواب داد:"خوب، اِ... الان داشتم مياومدم، مردم همه جمع شده بودندو تعريف ميكردن چي شده."
يك ساعت بعد براي بدرقهي مهشيد بيرون رفتم. مامان گفت:
"ميري بيرون دو بسته نمك هم بخر. ولي نري دور و بر پلهوايي، ميشنوي به علي هم بگو نره."
داخل مغازه فروشنده ماجرا را براي آقايي كه مدام وسط حرفش ميپريد، تعريف ميكرد. فروشنده گفت:
"آره، آقاي قاسمي ميگفت... "
مرد حرفش را قطع كرد، فروشنده گفت:
"آره محمود آقا اونجا بوده... "
كه مرد دوباره حرفش را قطع كرد.خلاصه فروشنده ساكت ماند ومرد تعريف كرد كه:
"آقا نميدوني، هليكوپتر نشست رو پلهوايي. يك دفعه هليكوپتر وپلهوايي با هم اومدن پايين.همينطوري پرههاي هليكوپتر ميچرخيد ومردمِ روي پل رو پرت ميكرد اينوَر، اونوَر.كلي ماشين هم زير پل مونده بودن.من ميخواستم، بپرم پره هاش رو نگه دارم. زن و بچهي مردم، چادر و روسريشون رو باد داشت ميبرد."دستش را رو به من گرفت و ادامه داد:
"حيف نون دستم بود. دستم بند بود.آقا خوب شد ما رد شديم بعد اينطوري شد."
فروشنده گفت:"واقعا هليكوپتر بود! آقامهدي ميگفت جمعيت رو پل زياد بوده كه."
خيلي كنجكاو بودم از قضيه سردر بياورم. راه افتادم تا پل را ببينم. انبوهي از جمعيت، ماشينهاي پليس و آمبولانس آنجا بود. هليكوپتر امداد پزشكي هم داخل محوطهي باز پارك نشسته بود.
كنار چند پسربچه ايستادم. رو انگشتهام بلند شدم واز بين جمعيت سرك كشيدم. پل دو تكه شده بود.يك سرش در دريايي از توپ، وسط خيابان فرو رفته بود و طرف ديگرش در قسمت بار كاميوني كه مثل جزيرهاي وسط توپها ثابت شده بود، قرارداشت.
يكي از پسرها گفت:
"به جان مادرم وقتي توپ رو شوت كردم،انقدر محكم زدم..."
ابرو بالا انداخت، سرتكان داد وگفت:
"خورد زير پلهوايي. پل نصف شد افتاد پايين. رونالدو هم همچين ضربهاي نداره."
دوستش خندهاي كرد و گفت:
"نه بابا، واقعا تو با توپ زدي؟ ميدوني كدوم توپ مال توئه."
پسر اشاره كرد به دوستانش كه از بالاي وانتي خيابان را تماشا مي كردند وگفت:
"اوناهاش. اونا شاهدن، داشتيم بازي ميكرديم كه..."
آقايي كنار يكي از آمبولانسها، گاهي موبايل را جلو دهانش ميگرفت٬ گاهي كنار گوشش و فرياد ميزد:
"تلفات جاني نداشتيم.يك كاميون آسيب ديده و يك كيف دستي مردانه پيدا شده. مردي كه رو پلههاي پلهوايي بوده، ترسيده وباغبوني كه در حال آبياريِ بين بلوار بوده شوكه شده. پلهوايي هم بر اثر رفت وآمدِ زياد طي اين چند روز كه مدارس باز شده آسيب جزئي ديده. خوشبختانه امروز جمعه بوده، مدارس تعطيل بوده وهيچ اتفاقي نيفتاده. مكثي كرد و ادامه داد:
"البته، از اين تصادفات زنجيرهاي كه بر اثر رعايت نكردن فاصله بين خودروهاست هميشه اتفاق مي افته، چيز جديدي نيست.ربطي هم به پل نداره."
به سمت وانت رفتم. تا از بالاي آن بهتر پل را ببينم. مردي از وانت بالا آمد. دوربين كوچكي در دست داشت. هندزفري به گوش داشت وهمانطور كه از همه جا فيلم برداري ميكرد آرام ميگفت:"درسته، كار عناصر خاصيه. احتمالا نيت، ترور بوده. شخصي را با ظاهر باغبون گرفتن.ولي خيلي به كارش معتقده. محاله حرف بزنه. تا حالا كه حتي يك كلمه هم حرف نزده.ميگن كيف مداركش پيدا شده، ولي صاحبش معلوم نيست چي شده."
برگشتم خانه. مادر گفت:
"دير كردي؟"
گفتم:"رفتم پل رو ببينم."
گفت:"بالاخره كار خودتو كردي. علي كجاست؟"
گفتم:"دم در بازي مي كنه."
پرسيد:"چه خبر؟"
گفتم:"هيچي. ميخواستن يه نفر رو بكشن، بمب گذاشتن تو پلهوايي. معلوم نيست بالاخره يارو مرده يا فرار كرده."
فرزانه مصيبي
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:37 توسط فرزانه مصیبی
|

|